تبليغاتX
دل نوشته های من

ای چشمان من ... به کجا می نگرید ؟ لحظه ای جان خسته ام را آسوده بگذارید. دیگر مرا اشتیاقی نیست تا از پشت میله های قفس به دور دستها بنگرم. نگاهم خسته از افق های رهایی , رویاهایم خسته از خیال پرواز , نفسم خسته از آرزوی باد صبا , دست هایم خسته از سرمای میله های قفس , تنم خسته از برخورد با دیوار قفس و چشمهایم خسته از جستجوی نگاهی آشنا ...

                           *************************************

من خيسم!زير باران نگاهت ماندم شايد نگاه آخرت مرا از رفتن منصرف کند.من خيس و سرما زده به تو نگاه می کنم.به تو که ارقام با معنی زندگی من به تعداد نگاههای عاشقانه ی توست.مرا بازدار از ترک کردن.مرا در آغوش مهربان چشمانت تا ابد اسير بدار.مرا نگاه کن.مرا نگاه نکن.اگر برای ماندن مرا می خواهی نگاهم کن... وگرنه خداحافظت٬من مردم...

نوشته شده توسط من در ساعت 11:56 بعد از ظهر | لینک  | 

همین الان تو نوشته های یکی از دوستام یه مطلب قشنگ دیدم .نوشته بود :خدایا چرا همیشه وقتی احساس می کنیم به تو نیاز دارم که می خواهیم از غیر ممکن ممکن بسازیم ؟به این فکر افتادم که واقعا" درست گفته .همیشه زمانی که به بن بست می رسیم به یادمون می افته یه خداییم داریم یه تکلیفیم داریم که اسمش نمازه ... درست مثل موقعیت این دو ماه اخیر من که با کلی خجالت خدامو صداش می کنم و ازش کمک می خوام .می دونم هیچ وقت  تو  سختی ها  تنهام نذاشته .اما احساس ترس عجیبی بهم دست داده .ترس از روزی که باید جواب بدم ...دلهره اینکه خدا دیگه نخواد صدای این بنده گناهکارش رو بشنوه .اما باز به خودم امید می دم و می گم :خدایی که از رگ گردنم به من نزدیک تره محاله صدامو نشنوه.

بی تو دوباره دلم گرفته. دیگه پاییز و دیگه بهارش فرقی نداره.دلم گرفته

بارون نم نم داره می باره.چشمای بارون و غم گرفته.یاد تو داره .دلم گرفته

دوباره بارون زده صدامون .قدم  زدن تو بارون چه حالی داره

رفتی عزیزم .اشک می ریزم.نبودنت گریه داره نگو نداره

هنوزم اسمت رو لبهامه .هر جا می رم فکرت باهامه

هنوزم عکست روبه رومه.روزهای رفته آرزومه

بی تو دوباره دلم گرفته.دیگه پاییز و دیگه بهارش فرقی نداره


دلــــــــــــــــــــــــــــــم گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

نوشته شده توسط من در ساعت 8:31 بعد از ظهر | لینک  | 

یه مطلب که هیچ ربطی به  زندگی من نداره ولی خوب واسه خیلی ها می تونه قشنگ باشه :

 

روزی که آمدی بوی رفتن می داد به همین خاطر به دور از چشمان نازت می گریستم و عاجزانه از خدا می خواستم که مانع این کار شود ولی انگار رفتن تو یا جدایی ما هیچ چاره ای نداشت و باید ...

هر طلوعی که خورشید می کرد تا غروب آن روز نگران ترین و دلواپس ترین بودم که مبادا این همان روزی باشد که آمدنش بوی مرگ مرا می دهد و یا روزی باشد که هر لحظه در آرزوی نرسیدنش با خدا سخن می گفتم اما روز که تمام می شد و من تو را در کنارم می دیدم انگار که آن روز، روز تولدم بود و باز طلوعی دیگر و همان پریشان حالی ها.

هر روز علت بی تابی و سرخی چشمانم را جویا می شدی تا این سوال را می شنیدم خودم را گم می کردم که مبادا تو چیزی فهمیده باشی هر روز با یک دورغ خودم را از سنگینی بار این سوال رها می کردم تو با اینکه به دروغ های من شک کرده بودی اما بزرگوارانه به روی خودت نمی آوردی با این کار تو عذاب من بیشتر می شد.

اما روزی برای چندمین بار این سوال را تکرار کردی و من هم دروغی دیگر ولی این بار طاقتت تمام شده بود عصبانی شدی بر سر من داد کشیدی که تا کی می خواهی دروغ بگویی آخر چرا دروغ؟

اما من ..... بغضم خلاصه پیش تو نیز ترکید سر به شانه هایت گذاشتم انگار سال ها بود که در انتظار چنین لحظه ای بودم چقدر احساس خوبی داشتم، گریه کردم و تو نیز از اینکه بر سر من داد کشیده بودی همراه من گریستی.

من گفتم بگو که تو نبودی قانون جدایی را تصویب کردی بگو که تو بدی کردن و دل شکستن بلد نیستی تو گفتی آره من نبودم و بلد نیستم ولی گفتی این رسم زمانه است که چشمان همه عشاق را روزی با هر بهانه ای گریان می گذارد.

با هم عهد بستیم تا روزی که باهمیم صادقانه عشق ورزی کنیم و خالصانه بر درگاه خدا سجده کنیم و عاجزانه بخواهیم که اگر روزی ما را از هم جدا کرد همان روز را روز پایان عمرمان انتخاب کند.

 

نوشته شده توسط من در ساعت 12:12 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز با دوستم داشتم تو خیابون قدم می زدم.هوای تقریبا" سردی بود .دوستم داشت واسم حرف می زد یه جریانی رو تعریف می کرد .منم  دستامو گذاشته بودم تو جیب کاپشنم و خیلی آهسته راه می رفتم .وقتی برای بار چندم صدام زد فهمیدم کل اون مدت رو جای گوش کردن به صحبت های اون فقط به اطرافم نگاه کردم .عجیبه امروز بد جوری رفته بودم تو نخ مردم .کاراشون .طرز صحبت کردنشون .راه رفتنشون .خنده هاشون ... چقدر خوبه اگه منم همرنگ جماعت باشم .چه خوب می شد اگه منم مثل همه اونایی که دیدم تند تند راه می رفتم که به هدفم برسم .پشت ویترین مغازه ها می ایستادم و لذت می بردم .وقتی یکی از دوستای قدیمیم رو می دیدم از دیدنش خوشحال می شدم بغلش می کردم و یادی از خاطرات خوش گذشته می کردیم.چقدر خوب بود منم با یه کادوی تولد واقعا" از ته دلم خوشحال می شدم.چی می شد اگه منم اونقدر روی رفتارم و کارام تمرکز داشتم که هیچ وقت باعث نمی شدم اطرافیانم ازم دلگیر بشن و نزدیکترین کسانم (مامانم .فامیل .دوستام ...) ازم دور نمی شدن.چقدر خوب بود مثل همه اون آدمهایی که امروز با حسرت بهشون نگاه می کردم منم می تونستم از ته دلم بخندم .هدف داشته باشم .برنامه ریزی کنم واسه آیندم .اونقدر به آیندم و اهدافم فکر کنم که مثل همه اون آدمها ساعت ۱۲ شب چشمامو ببندم و راحت بخوابم .
خیلی وقتا تصمیم گرفتم منم همرنگ جماعت بشم و از این وضع نجات پیدا کنم .منتها مشکل اینه که همیشه دو دو تای من چهار تا نمی شه و غلط از آب در میاد ...
نوشته شده توسط من در ساعت 1:42 قبل از ظهر | لینک  | 

امشب بعد از مدتها هوس نوشتن کردم.خواستم بعد از دو سال برم سراغ دفتر خاطراتم که به محض دیدنش پشیمون شدم.عجیبه تا می رم طرف این دفترا همه روزای دبیرستانم عین یه فیلم میاد جلو چشمام .منظورم همون بهترین روزامه که که با بدترین نحو گذروندمشون.همون روزایی که واسم سرنوشت ساز بود .روزایی که کلی آدم باهام حرف می زدن و می گفتن :  قدر این موقعییت رو بدو ن.با چیزای کوچیک خرابش نکن ...اما مگه گوش من بدهکار بود ؟ یاد روزایی می افتم که تازه وارد دانشگاه شده بودم و همه تمرکزم و انرژیم رو گذاستم پای فکر کردن به غفلت هام .فکر کردن به اشتباهاتم ... و به جای اینکه تصمیم به جبران بگیرم بدتر غرق شدم و  برای بار دوم به خاطر یک اشتباه کهنه و از یاد رفته خودم رو مجازات کردم.فکر کردن به این روزا اذیتم می کنه .به هر حال خوب یا بد هر چی که بود گذشت . به خاطر همین مسائل که گفتم  بی خیال نوشتن شدم و اومدم نشستم پای سیستم .باز به سرم زد که دوباره وب بلاگ بسازم واین  دفعه فقط و فقط دل نوشته های خودمو توش بیارم .تصمیم گرفتم دیگه نه سراغ دفترام برم و نه به وب بلاگهای قدیمیم سر بزنم .خواستم امشب دوباره شروع کنم .و اگه خدا کمک کنه از نو خیلی چیزا رو بسازم . اشتباهاتم خاطره های بدم تجربه های ناموفقم .. همه و همه رو بسوزونم و دوباره متولد بشم .خدایـــــــــا خدای من میدونم اونقدر تو این سالها اشتباه کردم که دوباره صدات کردن و ازت کمک خواستن شرم آوره اما از یه طرف دیگه هم می دونم که بازم مثل همیشه پشتمی و نمی ذاری تو این بیابون برهوت که هر کی فقط به فکر خودشه تنها بمونم .پس تنهام نزار...

یعنی هنوزم زمان هست واسه دوباره امیدوار بودن ؟

از گابریل سوال میکنند که اگر بخوای یک کتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی تو ش از چه چیزایی می نویسی؟جواب داد: ۹۹ صفحه اول رو سفید می زارم تو صفحه صدم تو سطر آخر می نویسم "امید آخرین چیزیه که می میره "

این مطلب رو دیدم خیلی فکرمو به خودش مشغول کرد .پیش خودم گفتم شاید این دوران نا امیدی منم همون ۹۹ صفحه اول کتاب باشه و اگه یه بار ورق بزنم به خیلی چیزا برسم .نمی دونم ..!!!

نوشته شده توسط من در ساعت 11:48 بعد از ظهر | لینک  |